تبليغاتX
باران بهاری
زندگی زیباست به شرطه آنکه زیباییهایش را باور کنیم.

 

نمی دونم باز تو این دل واموندم چه خبر شده که اینقدر آشفته شدم. آخه خدایا این چه

 

روزگاریه، من دیگه خسته شدم.

 

آخه مگه دلتنگی هام کم بود که یکی دیگه هم بهش اضافه کردی؟ کم غصه می خوردم؟ کم

 

ناراحتی می کشیدم؟ کم دلتنگ می شدم؟ این زخم هایی که روی این دل شکسته بود کم بود که

 

حالا یه زخم دیگه هم به این زخم ها اضافه شد؟؟؟

 

همه ی این دلتنگی ها هم درست بشه آخریه مگه درست میشه؟ آخه مگه میشه دوباره به

 

همین راحتی برگردم خونت؟ ببین خونت با دل من چه کرده که نصفه شبی خواب رو از سرم

 

پرونده و داره همین طور قطره های اشک رو روی صورتم جاری می کنه.

 

خداجون! این چیزی که می گم فقط خودت می دونی و خودم، یادته اون شب آخر روبه روی

 

خونت نشستم؟ یادته نمی تونستم دل بکنم؟ یادته انگار داشت دنیا رو سرم خراب می شد؟

 

آخه خدا جون اون صفایی که حیاط خونه ی تو داشت هیچ جای دنیا پیدا نمی شه.

 

چقدر دلم واسه مسجد پیامبرت تنگ شده، دلم هوای مدینه رو کرده، با اون شبهای آرومش، با

 

اون گنبد خضراش، با اون گلدسته های نورانی و قشنگش.

 

 

                 

 

 

دلم هوای اون جای همیشگی رو تو حیاط خونت کرده، بین باب فهد و باب ملک عبدالعزیز،

 

رو به روی رکن یمانی، یعنی قشنگترین جای حیاط خونت. یاد اون پرنده های کوچولو به

 

خیر،یاد نماز شب ها به خیر، یاد ناودون طلا به خیر، یاد حجرالاسود به خیر، یاد مقام

 

ابراهیم و حجراسماعیل هم به خیر.

 

دلم واسه بوی پرده کعبه تنگ شده. چقدر واسم جالب بود که یک قدمی قبله نماز می خوندم،

 

تاآخرین حد ممکن به خونت نزدیک شدم و نماز خوندم. یاد اون طواف های شبانگاهی

 

به خیر.

 

هیچ وقت فکر نمی کردم وقتی از خونت بر گردم اینقدر دلتنگش بشم که شبها بی خواب شم.

 

آخه هر کی ندونه دیگه تو که می دونی واسه من اومدن یا نیومدن به خونت فرقی نمی کرد،

 

در واقع واسه اومدن به خونت تو یه عمل انجام شده قرار گرفتم.

 

اما حالا،

 

حالا که برگشتم دارم واسه ی دوباره دیدن خونت پرپر می زنم، با اینکه فقط دو هفته از

 

جداییمون می گذره، ولی واقعا واسم سخته. الان ساعت ده دقیقه به دو نیمه شبه، دقیقا دو

 

هفته پیش این موقع رو به روی خونت نشسته بودم و داشتم باهات درد و دل می کردم. چقدر

 

زود و باور نکردنی گذشت و تموم شد. چقدر دلم واسه ی اون دو هفته تنگ شده، خدایا کی

 

میشه که اون دو هفته دوباره تکرار بشه. اگه دوباره بیام خونت یه لحظه هم پلک روی هم

 

نمی ذارم، صبح تا شب، شب تا صبح، همش می یام تو خونت و رو به روی کعبه می شینم،

 

حتی اگه کاری هم نکنم، اما می یام و فقط می شینم و به کعبه نگاه می کنم.

 

چقدر دلتنگی سخته، اون هم دلتنگی که می دونی حالا حالاها  برطرف نمی شه.

 

چند روز پیش این شعر رو یه جایی خوندم که بد جوری من رو برد تو فکر و تکونم داد:

 

 

كعبه گفتم تو از خاكي منم خاك

 

چرا بايد به دور تو بگردم ؟؟؟

 

ندا آمد تو با پا آمدي بايد بگردي

 

برو با دل بيا تا من بگردم

 

 

حالا از اون موقع هر چی فکر می کنم نمی دونم با دل اومده بودم پیشت یا با پا، اما امیدوارم

 

که با دل اومده باشم.

 

 

               

 

 

 

 

       ندا آمد تو با پا آمدي بايد بگردي

 

               

                                       برو با دل بيا تا من بگردم

 

 

 

 

 

 

    

           امیدوارم قسمت شما هم بشه                             

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 1:27 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

 

 

باز امشب به اوج تنهایی و بی کسی رسیدم، دنیا به این بزرگی برام به اندازه یه اتاق تنگ و

 

تاریک شده، اونقدر کوچیک و دوست نداشتنی شده که حالم ازش بهم می خوره، کاش میشد

 

زندگی همین جا و در همین لحظه تموم میشد.

 

آخه چرا نمی فهمه که من دوسش ندارم و به قوله معروف می خوام ازش پیاده شم. کاش

 

می فهمید که مرگ از زندگی برای من شیرینتره، آخه من برم به کی بگم که دوسش ندارم و

 

نمی خوام زنده باشم، کاش خودکشی گناه نبود، کاش خود کشی گناه نبود، اونوقت حتی یه

 

لحظه هم صبر نمی کردم.

 

نبودن رو به بودن ترجیح می دم، آخه هر بودنی یه دلخوشی می خواد، وقتی آدم دلش خوش

 

نباشه آخه چه جوری می تونه بمونه.

 

هر چیزی دلیل می خواد وقتی دلیلی نداری باید بذاری و بری. اما چه رفتنی، رفتنی که بارت

 

رو سنگینتر کنه که رفتن نیست، کاش یه جور رفتن پیدا بشه که باره گناهت رو بیشتر نکنه.

 

از همه چیزو همه کس سیر شدم، از بودن، از نفس کشیدن، از رفتن، از اومدن، از موندن،

 

از خودم، از اطرافیانم، از درختا، از پرنده ها، از هوا، از زمین، و باز هم از خودم، از

 

همه چیزو از همه چیز بدم میاد.

 

امشب با شبای دیگه خیلی برام فرق می کنه، اونقدر تلخ و بده که دلم می خواد زودتر صبح

 

بشه، اما نه یه صبح معمولی، یه صبحی که همه بیدار بشن جز من، دلم نمی خواد دیگه

 

خورشید رو ببینم، دلم نمی خواد دیگه روشنایی هوا رو ببینم، دوست ندارم دیگه باشم،

 

دلم نمی خواد دیگه صدای هیچ کس رو بشنوم، حتی صدای خودم رو.

 

ای خدا دلم می خواد با تمامه وجودم فریاد بزنم و بهت اعتراض کنم، که چرا مرگ با این

 

همه لذت باید اینقدر دیر سراغه من بیاد، بسه دیگه، بیست و دو، سه سال زندگی بسه، بیشتر

 

از اون رو نمی خوام.

 

آخه خدایا هر کی ندونه خودت که بهتر می دونی اونقدر سختی کشیدم که دیگه طاقت سختی

 

رو ندارم، تازه اگه یه همراه، یه همدم، یا یه مونس داشتم که خیلی خوب بود، ولی من

 

هیچ کس رو ندارم که من رو بفهمه، هیچ کس رو. اگه یه کسی رو داشتم که یه کوچولو

 

من رو می فهمید و من رو درک می کرد، اونوقت شاید تحمل این زندگی برام راحتتر بود.

 

دیگه حتی از نوشتن هم خسته شدم، دیگه نوشتم رو هم دوست ندارم، یه زمانی خیلی آرومم

 

می کرد ولی الان.......................

 

 

 

                                             برام دعا کنید.

         

 

 

          

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 تیر1386ساعت 11:35 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

 

دوستای گلم سلام

 

می دونم تو این مدت که آپ نکرده بودم خیلی ها از دست من راحت بودن و خوشحال از

 

این که خبری از من نیست، اما به هر حال من دوباره اومدم. اما این بار نمی خوام از خودم

 

چیزی بنویسم. هر چند که با خودم قرار گذاشته بودم که توی وبلاگم هیچ چیزی به جز

 

دست نوشته ها و شعرهای خودم ننویسم، اما چند روز پیش که رفته بودم نمایشگاه کتاب،

 

کتابی خریدم که یه مقدمه بسیار بسیار زیبا از دکتر علی شریعتی نوشته بود و حیفم اومد که

 

اون رو فقط خودم بخونم.

 

خواستم اینجا بنویسم تا شما هم اون رو بخونید. چون واقعاً مطلب قشنگی بود و اگر فقط

 

خودم اون رو می خونم خودخواهی بود.

 

 

 

 

آنها که باید مرا بنوازند، می زنند.

 

آنها که باید همگامم باشند، سد راهم می شوند.

 

آنها که باید حق شناسی کنند، حق کشی می کنند.

 

آنها که باید دستم را بفشارند، سیلی می زنند.

 

آنها که باید در برابر دشمن دفاع کنند، بیش از دشمن حمله می برند.

 

آنها که باید در برابر سم پاشی های بیگانه، ستایشم کنند، تقویتم کنند، امیدوارم کنند،

 

تبرئه ام کنند، سرزنشم می کنند، تضعیفم می کنند، نومیدم می کنند، متهمم می کنند.

 

تا در راه تو از تنها پایگاهی که چشم یاری ای دارم و پاداشی، نومید شوم، چشم ببندم،

 

رانده شوم، تا تنها امیدم تو شود.

 

چشم انتظارم تنها به روی تو بازماند. تنها از تو یاری طلبم، تنها از تو پاداش گیرم، و در

 

حسابی که با تو دارم، شریکی دیگر نباشد. تا تکلیفم با تو روشن شود، تا تکلیفم با خودم

 

معلوم گردد. تا حلاوت « اخلاص » را که هر دلی اگر اندکی چشید هیچ قندی در کامش

 

شیرین نیست، بچشیم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 اردیبهشت1386ساعت 12:27 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

 

 

سلام به دوستای گلم

 

به دوستای گلم که از گل هم گلترند. از همتون ممنون و متشکرم که همیشه با نظرات قشنگ

 

ودلگرم کننده ای که می دین من رو برای ادامه راهم امیدوار می کنین. بارها خواستم

 

پست بزنم وبرای همیشه خداحافظی کنم. اما وقتی می دیدم شماها تحت هیچ شرایطی من رو

 

تنها نمی ذارین وهرطور شده حضور خودتون روحتی اگه شده با تأخیر، ولی اعلام می کنین

 

دلم نمی اومد که پست خداحافظی بزنم. به هرحال ازهمگی ممنونم و امیدوارم هر جا هستین

 

خوش باشین.

 

 

 

پیشاپیش هم عید روبهتون تبریک می گم وامیدوارم سال خوب، پربرکت وسرشارازموفقیت

 

رو در پیش رو داشته باشین.

 

پس فعلاً خداحافظ تا بعد ازعید

 

  

 

     زمستان می رود ای نازنینم

 

          

 

     بهاری دیگر آید نازنینم

 

         

 

     بیا ما هم بهاری دیگر آریم

 

         

 

     زمستان را به یاد دل سپاریم

 

         

 

     زمستان می رود با همه سردی

 

         

 

     به جاش بهار میاد با عشق و گرمی

 

         

 

     بهار آمد بهشت آورد اینجا

 

         

 

     بوی عشق و سرشت آورد اینجا

 

         

                                                                             

     بهاری کن دلت را تا بمانی

 

         

 

     میان مردمان، پاک و جهانی

 

          

 

 

      TinyPic image

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 اسفند1385ساعت 2:42 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

 

 

کاش میشد بفهمیم تو سر آدمهای دور و برمون چی می گذره. میشد بفهمیم به چی فکر

 

می کنن، چه آرزویی دارن، چه خواسته ایی دارن، از زندگی چی می خوان، از ما که

 

کنارشون هستیم چه توقعی دارن و خیلی چیزهای دیگه............

 

ولی .................

 

ولی ای کاش آدمهایی که کنارمون هستن می دونستن ما به چی فکر می کنیم. کاش

 

می دونستن توسر،ما چی میگذره، ته دلمون چه خبره، به چی فکر می کنیم، دوست داریم

 

به چی عمل کنیم و از این قبیل چیزها.

 

فکرش رو بکنید اگه خانوادمون، دوستامون، اطرافیانمون و ازهمه مهمتر اونی که با تمام

 

وجود بهش علاقه داریم و یه جورایی همه چیزمونه اگه از فکر و اندیشه و ته دلمون خبر

 

داشته باشن اونوقت چقدر همه چیز خوب و عالی میشه.

 

اما حیف و صد حیف که هیچ وقت این اتفاق نمی افته و هیچ کس از ته دل آدم با خبر نمیشه

 

وتمام خواسته ها، علایق، دوست داشتنی ها، دوست نداشتنی ها، آرزوها و خیلی چیزهای

 

دیگه تا ابد تو دل آدم می مونه و هیچ کجا مطرح نمیشه و هیچ کس از این همه رازو رمز

 

وجود آدمها با خبر نمیشه.

 

به همین خاطره که آدمها روز به روز از هم دور میشن و با وجود نزدیکیه بیش از حد

 

جسمشون ولی روحاشون با هم خیلی خیلی غریبه هستن.

 

 

 

  

 

 

 

 

.کاش می دانستی در دلم حرف بسیار است

 

.حرفهای ناگفته ایی که تا ابد ناگفته خواهند ماند

 

.حرفهای نا گفته ایی که به گوش هیچ کس نخواهد رسید

 

.حرفهایی که همیشه در دلم می ماند

 

.و دل کوچکم را کوچکتر میکند

 

.هر چقدر سعی می کنم حرفهایم، اندیشه هایم و خواسته هایم را بر زبانم بیاورم نمی شود

 

.همانند بغضی بر گلویم خشکیده

 

.راه گلویم را بسته

 

.کاش میشد حرفهایم را در گوش باد زمزمه می کردم

 

.تا باد هم در گوش درختان زمزمه می کرد

 

.درختان نیز آنها را بر بال های چکاوکان به امانت می گذاشتند

 

.چکاوکان آنها را به گلهای دشت می دادند

 

.وبوی خوش گلهای وحشی دشت آنها را برای تو به ارمغان می آوردند

 

.ودر آن هنگام است که شاید کمی از بار سنگینی که بر دوش می کشم کم شود

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اسفند1385ساعت 5:10 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

 

 

سلام وصد سلام به همه دوستای گلم که همیشه همراه من بودین و با نظرات قشنگتون من رو

 

برای ادامه این راه دلگرم کردید.

 

همگی خوبین؟ خوب خدا رو شکر امیدوارم همتون همیشه خوب، خوش، سرحال و سلامت

 

باشین و اونقدرخوب و پرانرژی باشین که احساس کنید می تونید پروازکنید وکوچکترین غم و

 

رنجی هم تو دل قشنگتون نداشته باشین.

 

راستش این دفعه آپ کردم تا بگم دارم میرم ...

 

آره دارم میرم، ولی نه از اون رفتن هایی که شما فکر کردین. دارم میرم سفر، یه سفره چند

 

روزه آخه خیلی خستم. به یه استراحت احتیاج دارم. قول می دم خیلی زود با یه روحیه

 

خوب ویه عالمه مطلب قشنگ برگردم. البته آپ نکردم تا اینها رو بگم منظورم از آپ این

 

دفعه این بود که چون چند روزی نیستم نمی تونم به وبلاگهای قشنگتون سر بزنم و قسمت

 

نظراتتون رو با نظرهای نه چندان جالبم خراب کنم.

 

خوب دیگه سرتون رو درد نمیارم امیدوارم تو این مدت که نیستم اتفاق خاصی نیفته تا از

 

قافله عقب نمونم

 

پس تا دو هفته دیگه خداحافظ

 

این گلهای قشنگ هم تقدیم به همه شما خوبان

 

 

 

            

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 بهمن1385ساعت 10:35 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

 

 

اصلاً دوستش ندارم. ازش خوشم نمیاد. دلم می خواد سر به تنش نباشه. من آرزوی مرگ

 

هیچ کس رو ندارم ولی با تمام وجود آرزو می کنم که زودتر بمیره. اصلاً نمی دونم چرا

 

دست از سرمن بر نمی داره. هر چی ازش دوری می کنم انگار فایده نداره و اون بیشتربه

 

من نزدیک میشه. کاش یه جوری می فهمید بودنش آزارم می ده. کاش می فهمید که

 

لحظه های شیرین زندگیم رو با حضورش تلخ می کنه. نمی دونم با چه زبونی بهش بگم دست

 

ازسرمن برداره.نمی دونم چه جوری باید بهش بفهمونم که وقتی هست ازهمه چیزوهمه کس

 

دور می شم. چشم داره ولی مثل کورها رفتار می کنه یا شاید خودش رو به کوری می زنه.

 

می پرسین چرا؟ خوب معلومه، اون داره می بینه که وقتی هست همه از من دور میشن و

 

فاصله می گیرن، داره می بینه که وقتی میاد همه میرن، ولی باز با وجود اینکه همه اینها

 

رو می بینه و می دونه، دست از رفتار خودش بر نمی داره وبه کارش ادامه میده. هر چقدر

 

باهاش بدرفتاری می کنم، کم محلی می کنم، اذیتش می کنم، ولی انگار نه انگار. اصلاً انگار

 

این رفتارهای من به خاطر یه چیز دیگه و یه کس دیگه ست.از وقتی پاش رو گذاشته تو

 

زندگیم همه چیز عوض شده، از رفتارم با دیگران بگیر تا بقیه چیزها. دیگه به خدا دارم

 

کلافه می شم.، زبون آدمیزاد سرش نمی شه. وا !!! من چی دارم می گم آخه مگه اون آدمه

 

که زبون آدمیزاد حالیش بشه. آره دیگه راست می گم اون آدم نیست. می پرسین چرا؟ خوب

 

معلومه چرا، چون وقتی می گم آدم نیست خوب آدم نیست دیگه.

 

 

 

 

یعنی چه جوری بگم اون هیچ چیز نیست، راستش اون یه جور احساسه. یه جور احساسه که

 

زیاد هم قشنگ نیست. آره اون احساس، احساسه تنهاییه، یه احساسه بد و سمج.    

 

 

 

 

 

             

+ نوشته شده در  شنبه 30 دی1385ساعت 8:20 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

 

دوست دارم امروز شما رو به یه دشت سر سبز و زیبا ببرم  . به هیچ چیز فکر نکنین وبا

 

من به سرزمین رویاها و زیباییها بیاین .

 

یه نفس عمیق بکشین ، بوی گلها رو حس می کنین؟ چقدر لذت بخش و دوست داشتنیه که

 

مشاممون رو از بوی گلها پر کنیم . بهتره توی جیب هامون هم بریزیم تا وقتی برگشتیم

 

خونه ، باز هم بوی گل داشته باشیم  .

 

من دوست دارم توی دشت بُدوم، شیطونی کنم ، بالا پایین بپرم . شما چطور؟

 

پس یک ، دو ، سه ...  بُدو . هر کی زودتر دَمه اون درخت رسید .....

 

آه ..... آخیش ..... نفسم بند اومد ..... یه نفس عمیق بکشیم .....

 

مسابقه خوبی بود ولی خوب من اول شدم . چرا اینقدر یواش دویدین حالا اشکال نداره

 

دفعه ی بعد من یواش می دوم که شما اول بشین .

 

چمن اونجا خیلی قشنگه بیاین بریم اونجا دراز بکشیم .

 

آخ جون چقدر آسمون آبیه ، چقدر قشنگه . اون چندتا ابر کوچولو رو ببینید ، چه حرکت 

 

آرومی دارن .

 

اِ ... اون پرنده ها رو دارن دسته جمعی کوچ می کنن .

 

چه شبنمی روی چمن ها نشسته احساس می کنم کم کم لباسم داره خیس می شه . شما چی ؟

 

لباس شما خیس نشده ؟

 

راستی حالا که بی خیال از همه دنیا اینجا دراز کشیدیم ، صدای رودخونه و پرنده ها رو می

 

شنویم ، بوی گلهای زیبا و خیسی چمن رو حس می کنیم و به آسمون آبی نگاه می کنیم بهتره

 

به چیزهای خوب هم فکر کنیم .

 

مثلاً :

 

روزی که از یه دوست دوستداشتنی یه شاخه گل هدیه گرفتیم .